X
تبلیغات
عشق حرف دروغیست که مجنون زد و رفت

عشق حرف دروغیست که مجنون زد و رفت

توجه:قلب شما باغ وحش نیست...لطفا به هر خری دل نبندید


 

در آغوشـم که می گیــری ،

آنقــَــَدر آرام می شوم ،

کـه فـَـراموش می کنم

بـایـد نفس بکشم !!!!!

[ جمعه سی و یکم شهریور 1391 ] [ 16:43 ] [ k ] [ ]

گاهی

فقط بوي يك عطر یا يك تشابه اسم

براي چند لحظه

باعث ميشه دقيقاً احساس كني

كه قلبت داره از تو سينه ات كنده ميشه
 
[ پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ] [ 11:51 ] [ k ] [ ]

پرسید چند سال داری؟

نگاهی به تقویمم کردم گفتم:

اگر روزهای تکراری زندگی ام را خط بزنی کودکی چند ساله ام

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:29 ] [ k ] [ ]

 

       

                                                نبودنت را

                                           با ساعت شنی

                                           اندازه گرفته ام ،

                                               یک صحرا

                                           گذشته است !
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 23:43 ] [ k ] [ ]

:..بغض..:

بغض
 
هر آهنگی که گوش میدهم
به هر زبانی که باشد
بغضم را میشکند ...
نمی دانم
بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است ...!!
[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 14:14 ] [ k ] [ ]

غصـــــه مــــرا خـــــورد ، وقتــــي ديـــدم دســـت بــه سينــــه ايســـــتادي ... !

                    تمــــام راه را بـــراي آغــــوشت دويــــده بــــودم !

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 20:54 ] [ k ] [ ]

از بس خوابت را دیده ام

دیگر نمی گویم " خوابم می آید "

می گویم " یـارم می آید "

وعده ی مـا ، همـان

رویــای همیـشـگی . . .

[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 20:54 ] [ k ] [ ]

 ترس ما

وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست ...

وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست ...

ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست ...

صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست .

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست .

گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیونه ماست .

تا سرانجام ، سرانجام گرفتیم به هیچ ...

راهی سفر به هیچستانیم ، گله ای هست که از خود داریم .

چاره ای نیست اگر انسانیم ،

درد ما مرگ تفاهم ،

غم ما ، کوچ محبت ؛

غم ما از بی کسی مردن و رسوا شدنه ،

اینم از عاقبت عشق ، که تنها شدنه !!

[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 17:36 ] [ k ] [ ]

پرسید بخاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم

داد بزنم : به خاطر تو

بهش گفتم: بخاطر هیچ کس

پرسید: پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم فریاد می زد به خاطر تو

با یک بغض غمگین

گفتم : به خاطر هیچ چیز

ازش پرسیدم: تو به خاطر کی زنده هستی؟

در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود 

گفت: بخاطر کسی که به خاطره هیچ زنده است

[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 20:39 ] [ k ] [ ]

وقتی کسی رو دوست داری
حاضری جون فداش کنی
حاضری دنيا رو بدی فقط يک بار نگاهش کنی
به خاطرش داد بزنی....
به خاطرش دروغ بگی....
رو همه چيز خط بکشی حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد باشه...
فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه...


[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 13:32 ] [ k ] [ ]

هنوز عكس فردین به دیوارشه
هنوز پرسه تو لاله زار كارشه

تو رویاش هنوزم بلیط میخره
میگه این چهارشنبه رو میبره
تو جیباش بلیطای بازندگی
روی شونه هاش كوه این زندگی
حواسش تو سی سال پیش گم شده
دلش زخمی حرف مردم شده

سر كوچه ملی یه مرده یه مرد
كه سی سال پیش ساعتش یخ زده
نمیدونه دنیا چه رنگی شده
نمیدونه كی رفته كی اومده
سر كوچه ملی یه مرده یه مرد
توی پالتوی كهنه ی عهد بوق
داره عابرا رو نگاه میكنه
كه رد میشن از كوچه های شلوغ

هنوز عكس فردین به دیوارشه
خراباتی خوندن هنوز كارشه
یه عالم ترانه تو سینش داره
قدم هاشو تو لاله زار میشمره
دلش از تئاترای بسته پره
چشاش از نگاهای خسته پره
هنوز فكر چارشنبه ی بردنه
یه عمره كه باختاشو رج میزنه

سر كوچه ملی یه مرده یه مرد
كه سی سال پیش ساعتش یخ زده
نمیدونه دنیا چه رنگی شده
نمیدونه كی رفته كی اومده


[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 15:14 ] [ k ] [ ]

بادبادک رها شده در باد دیگر مال من نیست...

باد آمد

بادبادک شادی های مرا با خود برد

نمی دانم شاید کسی آنطرف تر

آوار غصه ها بر سرش

رو به نابودی می رفت

شاید بادبادک شادی های من

برای کسی تنهاتر از من

زندگی دوباره باشد

لبخندی تازه

و نفسی ناگهان...

تا بادبادکم بود

اشکهایم را کسی پاک می کرد در خیالم

خنده هایم را کسی عاشق بود

حرفهایم را کسی دلتنگ می شد شاید..

باد آمد و همه چیز را با خودش برد

تمام دار و ندارم را

تمام آرزوهایم را

ای باد ویرانگر

آمدنت برای همیشه زخمی به قلبم نشاند

غمی به غمهایم اضافه کرد

برایم هیچ نمانده

"جز خدایی که خود به تنهایی همه چیز است"

پس نتوانستی نابودم کنی تنها شکستی مرا

حال که ویرانگر خوبی بودی

امانتدار خوبی هم باش

بادبادک شادی هایم را دلواپسم

روی هر شاخه جا نذاری اش

تا با من بود

غریب بود عین خودم عین دلم

اما عاشقش بودم

برایش بس بودم با تمام دردهایم

حال که بردی اش

جایی ماندگارش کن که معنی درد را نفهمد

ای باد

بادبادک مرا رفیق باش

همدم باش

عاشق باش

تنها رها نکن...!!!

[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 12:32 ] [ k ] [ ]

نمیدانم

در کوچه های سرد و نمناک شهر

گام هایم را مغرورانه بر پوسته ی تاریک شب می نهادم .

صدای جغد های شوم و ناله های بی کسی گوش هایم را می خراشید.

 حضور اشباهی را در لابه لای سنگ فرش ها و

 انتهای تاریک و غمبار هر کوچه مرا سخت آزرده می ساخت.

 نفس هایم سخت شده بود .

 قلبم به آرامیِ قدم هایم ناقوسش را به صدا وا می داشت .

 نمی دانستم در این نا کجا آباد تنهایی به کدامین امید چنگ زنم.

 به عقل و منطق و فلسفه؟!!

 در زمانه ای که شیری خردمند اسیر هوس های خرگوشِ بازیگوشی خواهد شد و

 منطق سلطانیِ خود را در بازیهای کودکانه ی ایام به حراج می گزارد!!

 یا به عشق و عاشقی؟!!

 لفظی که در کوچه های چشمک و عشوه و ناز به قرانی بیش نمی ارزد

 و خروار خروارش را فریب بر دوش می کشد.

 نمی دانم

 نمی دانم ...

 اما به امید شکوفه ی کوچک لب قرمزی که فردا صبح به خورشید سلام می کند

 دستور تپیدن را برای قلبم صادر خواهم کرد.

[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 21:11 ] [ k ] [ ]

حکایت من ؛
حکایت کسی است که
عاشق دریا بود ،
 اما قایق نداشت ...

دلباختۀ سفر بود ؛

 همسفر نداشت ...
 حکایت کسی است که زجر کشید ،
 اما ضجه نزد ...

زخم داشت و ننالید...
 گریه کرد ؛

 اما اشک نریخت ...
 حکایت من ؛
حکایت چوپان بی گله
وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ،

 اما سکوت کرد ؛
تا همۀ صداها را بشنود ...
[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 16:14 ] [ k ] [ ]

آدمک آخر دنیاست
آدمك آخر دنياست... بخند
آدمك مرگ همينجاست... بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست...بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست...بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست...بخند
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست...بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست كه درجاست...بخند
آدمك نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند
[ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 17:29 ] [ k ] [ ]

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی / با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش بهرم بکش تصویر مردان خدا / در بیابان تک درختی یکه و تنها کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن / عکس یک خنجر ز پشت سر ، پی مولا کشید

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش / عکس حیدر را کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن / در بیابان بلا تصویر یک سقا کشید

گفتمش از غربت و مظلومی و محنت بکش / فکر کرد و چار قبر خاکی از طاها کشید

گفتمش ایثار و رنج و صبر و ایمان را بکش / گریه کرد ، آهی کشید و زینب کبری کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ؟ / عکس مهدی را کشید و واقعاً زیبا کشید

گفتمش تصویر کن تصویری از روی حسین / گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید
[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 15:1 ] [ k ] [ ]

 

بارانـــ كه مي بارد ....

دلمـــ برايت تنگــ مي شود .... 

راه ميـ افتم ....

بدونـ چتر ....

من بغضــــــــ-- مي كنم ....

آسمانـــــــ- گريه ....

.................................................................................

مي سپارمت به خدا


خدايي که هيچ وقت نخواست


تورا به من بسپاره!!!

...........................................................................

بغضی سنگین راه گلویم را بسته !

نفس کشیدن برایم چه سخت و طاقت فرساست .

دیگر تا خفگی راهی نیست .

ببارید اِی اشک ها تا من بتوانم نفس بکشم

آری ببارید

تا راه گلویم باز گردد!!!!


 

[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 13:56 ] [ k ] [ ]

در شهر ما حاکمی زندگی میکرد که برای سرگرمی خود بازی ساخته بود

بازی اینگونه برگزار میشد که دو نفر برروی ترازو میروند و هرکس که سبک تر بود

کشته میشود!از بخت بدم من و عشقم با هم افتادیم...

من برای اینکه یارم زنده بماند ده روز غذا نخوردم.روز مسابقه من خودم را

سبک گرفتم غافل از اینکه عشقم بر پاهایش وزنه وصل کرده بود!!!!!!!!

[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 18:25 ] [ k ] [ ]

واای به این زمانه!

رخش،گــــــاری کشی می کند.

رستم ،کنار پیاده رو سیــــــگار می فروشـــــد.

سهراب ،ته جـــــوب به خود میپیــــــچید.

مردان خیابانی برای تهمینــــــه بوق می زننـــــــد.

ابوالقاســــم برای شبکه سه ،سریال جنگــــــی می ســازد.

واااای… موریانه ها به آخر شاهنــــــامه رسیـــــــــده اند!!

[ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 19:44 ] [ k ] [ ]

دلمــان خـوش اســت که می نویســیم
و دیگــران می خـواننــد
و عــده ای می گـوینــد
آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند
و بعضــی مـی خنــدنـد
...
دلمــان خـوش اســت
به لــذت هــای کــوتـاه
به دروغ هــایی که از راســت
بـودن قشنــگ تـرند
به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند
یـا کســی عاشقمــان شــود
با شــاخه گلی دل می بنــدیـم
و با جملــه ای دل می کــنیم
دلمــان خـوش می شــود
به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی
و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود
چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم
و چــه ســــاده می شـکــنیم
همــــه چیـــز را
...
[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 18:57 ] [ k ] [ ]

عاقبت

من خودم را خاموش خواهم کرد

پیش از آنکه تیرگی بر من مستولی شود.

من عاقبت این شعله را خاموش خواهم کرد

و دنیا را تنها خواهم گذاشت.                    

 بگذار انگشتانم بسوزند.

عشقم را  امیدم را وباورم را

در گوشه باغچه ای-هر کجا که می خواهد باشد-

دفن خواهم کرد                                       

دوستانم هم به نبودنم عادت خواهند کرد

و اینگونه دلتنگی را خواهم کشت.

اگر ...

[ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 14:18 ] [ k ] [ ]